تبليغاتX
وندیداد
وندیداد
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
این عشق صحنه ی اروتیک ندارد
 

من هستم لطفا در این تار نما را تخته نکنید ؛

 

اصلا قصد ما خودنمایی نیست ،

این عشق صحنه ی اروتیک ندارد

پشت تمام صحنه های زندگیم هستی

 

از اینجا شروع می شوم ...

 

صحنه ی اول ؛

قدم می زنم

بالا می روم

از تیر برق های گیس کشیده

.

.

صحنه ی دوم؛

پائین می آیم از سرازیری دست هات

این ماشین چشم سفید ترمز نمی زند

.

.

صحنه ی سوم ؛

جیغ می زنم از گازی که گرفت روی پایم ...

.

.

.

صحنه ی چهارم ؛

من توی ماشینی است که جیغ می زنند

.

.

.

صحنه ی پنجم ؛

اینجا شبیه بیمارستانی است که بیمارانش آرام بخش نخورده اند

.

.

.

صحنه ی ششم ؛

من می خندم

او می خندد

تو گریه می کند

من جیغ می زند

تو می روی

تو می ماند

من می خندم ، تو گریه می کنی

.

.

.

صحنه ی هفتم ؛

کاش میله های این پنجره را بردارند

 

باور کنید قصد ما خودنمایی نیست !

 

 

 

 

 

لینک نوشته

بودنت را بمیـــــرم
 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

این روز ها بحث داغ بودن و نبودنت را میکنم عزیزم، تا تو رسیدن چند قدمی نیست و من چقدر حالم بد است ...

 

حضور تک تکتان سپاس که تک تکتان را دوست دارم

 

 

و اما مینی مالی از من ؛

 

 خیابون لرد باید یک پل هوایی داشته باشه

 

تازه داشتم از اول خیابون لرد می گذشتم که ... این اتفاق عجیبی نیست که حتی به گربه ی

همسایه هم شک داشته باشی که نکند بو ببرد از گوشتی که داخل این پلاستیک سیاه نیست ، تازه

داشتم به خودم می اومدم که تنم قالب پیراهنم باشد که ... آره من به خودم می اومدم ، می اومدم

که از خیابون لرد رد بشم و از بوی گوشت تنم فرار کنم ، از بوی بچه گربه هایی که تمام من رو

لیس می زدند . حالا من یک خواهر خونده بودم و یک برادر به ظاهر دیوانه که البته در خانواده

ی ما مورو ثیست . ما دچار اسکیزوفرن حاد بودیم ، ماجرا از یک اتفاق کاملا ساده افتاد توی

دست های کثیف برادر خونده ی من . ما دچار یک بیماری حاد بودیم ،کم کم اعصاب سمپاتیک و

پارا سمپاتیکمون رو هم از دست دادیم . ما یک دوقلوی افسانه ای بودیم که دچار تکلم بی ربط ،

گسستگی افکار و توالی های غیر طبیعی تفکر شده بودیم و این دقیقا همون بیماری حاد بود .

 

 

خیابون لرد باید یک پل هوایی داشته باشه ، بچه گربه ها حتما زیر ماشین ها له میشن و این می

تونه آغاز یک فاجعه ی بزرگ باشه ...

 

 

 

 

 

لینک نوشته

این شکستن بی صدا بود

 

 

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پرطپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

 

درود ؛

مدتی بعد از نبودم در وندیداد شروع به نوشتن مجدد کردم که این زمان خوبی بود برای پیدا کردن خیلی چیزها در وجود خودم . عده ای از دوستان حالا چه مجازی چه در انجمن ها و چه در جاهای دیگه به تغییر وجودی سرایش من موضع گرفتند که لازم دیدم توضیحاتی را در این مورد بدهم.

در ابتدا که بنده کارم را درمقوله ی نوشتن شروع کردم محدود به قالب خاصی نبودم و نیستم ، نوشتن نوعی ارضا شدن بود و من در هر ریتم و یا در هر قالبی ( سپید ، نیمایی ، غزل ،غزل فرم ، غزل پست مدرن ، مثنوی ، غزل مثنوی ، رباعی و دوبیتی ، طرح ویا حتی داستان های مینی مال و کارهای رادیکال و فرامدرن )که میتوانست روح یک شاعر را ارضا کند شروع به نوشتن کردم و این به قولی ناخنک زدن ها ی خودم را تشبیه به کودکی میکنم که خواستار چشیدن طعم همه ی اجسام اطرافش است و این از این قالب به آن قالب و از این زبان به آن زبان پریدنم را هم میگیرم به حساب اینکه هنوز به آن تعادلی که باید برسم نرسیدم و تا زمانی که به آن سبک مورد دلخواهم نرسم ادعای شاعر بودن نخواهم کرد .

 

و اما انتقاد ها در مورد زبان شعر من و حتی گاهی متهم به کفر مطلق در بعضی از کار های سپید :

قسمتی از شعر :

من به نهایت ایمان رسیده ام

حتی خدا را هم تکذیب می کنم

- زبانم لال -

گاهی کفر می کنم که زبانم لال شود

 

و یا ؛

 

بی هیچ سخنی

من بوی کفر میدادم که زاده شدم

خواهرانم زیر تندیس نجابت بزرگ شدند

من بوی کفر گرفتم

 

با نگاه به ظاهر شعر کافر بودن شاعر به اثبات می رسد اما آنچه در شعر مهم است روح و محتوای عمقی آن است نه ظاهر و آرایش صورت آن .

چیزی که فکر من را به عنوان سراینده ی این اشعار مشغول کرده ما خدا پرستان به ظاهر خدا پرست است ،وقتی حرف از حکمیت خدایی به عنوان اصل برتر است کدام یک از ما میتواند ادعا کند که خدا پرست است با رعایت تمام اصول یکتا پرستی ؟

و من به این باور رسیده ام که ؛

بی هیچ سخنی

من بوی کفر می دادم که زاده شدم

خواهران زیر تندیس نجابت بزرگ شدند

من بوی کفر گرفتم

زمان بوی باروت می داد

من بوی خیس موت

الموت

تا بوت

توت

بوی بارن زده ی تنهائیت

من توی دست هایت بزرگ شدم

تو

توی دست هایم خون بالا آوردی

حالا که بر قداست خواهرانم می بالی

حالا که بوی کفر گرفته ام

مرا برای همیشه دار بزن

جار بزن

تار بزن

بر دل غم دیده ی من تحفه ی ایثار بزن

تار بزن

جار بزن

این لباس قدیسه ها به من نمی آید

رهایم کنید

رهایم کنید

من به زنجیر امپراطور قانعم

از شما یک وجب جا هم برای من کافیست

من دنیای کوچک خودم را دارم

با مردانی بزرگ

که اسطوره های تاریخ ...

نه

این تاریک خانه بوی اسطوره نمی دهد

رهایم کنید

من بوی تقدس نمی دهم

مادرم مرا با کفر آفرید

با بوی مردانی بزرگ !

من از ملیت بزرگی هستم

" رهایم کنید "

 

 

و اما شعر بعد ؛

 

در اتظارت نبودم که آمدی !

زمان به عصر یخبندان رسیده بود

و من صد درجه عاشق تر

ریه هایت را تنفس می کردم

ساعت به سال کبیسه می رسید

زمان بوی فلسفه می داد

ما

سفسطه می کردیم

به چرخش زمان

.

.

.

تکان می دهم نگاهم را

به عصر دود می رسیم

این قهوه خانه جای خوبی برای عاشق شدن نیست

زمان بوی وافور می دهد

و من صد درجه عاشق تر

ریه هایت را تنفس می کنم

 

 

حضور پاکتان را سپاس

روحتان اهورایی

 

 

لینک نوشته

عشق گذشتن از مرز وجوده ....
 

درود ؛

 

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ی نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

 

 

 

 درست مثل یک اتفاق افتاد توی دست های گچیه مجسمه ی بودا و من که به طرز وحشتناکی نیایشگاه ابدی ام را لعنت می فرستادم این اتفاق مرا برای همیشه یکتا پرست کرد .

 

دقیقا یادم نیست چه ساعتی بود از دیدنم جا خورد ،زیاد خوب نبود ،منم خوب نبودم دیگه کنترل رفتارشو نداشت مثل کسی که دست و پاشو بسته باشن خشک شده بود

 

عشق لالایی بارون تو شباس

نم نم بارون پشت شیشه هاس

 

درست مثل یک اتفاق افتاد  توی لجنی که بوی تعفن میداد ، بوی کافور تنش کیفورم میکرد

من معتقد به اصولی شده بودم که بوی نیاز می داد گهواره ام را تکان بده من نیاز به چرخش زمین دارم، گله دارم ،گله دارم

 

از این چراغ مردگی ، از این برآب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

 

 

 

 

من برگشتم

 

 

 

 

 

لینک نوشته

مرا ببخشید اگر بد بودم...

 

اینجا خانه ی من است ؛

متاسفانه و با کمال تاسف باید بگویم که دزدان به خانه ام آمدند و تمام اسباب اثاثیه ام را بردند ، و

من در خیابان های شهر پرسه میزدم ودرراه ورود به بخش مدیریت بلاگ فا و تایید نظرات

گرانبهای شما عزیزان بودم که دیدم ........

بلاگفا پیغام میداد " کلمه ی عبوراشتباه می باشد" بارها و بارها تکرار کردم ولی همچنان پیغام

قبلی ، تا اینکه آدرس وبلاگم رو در اینترنت اکسپلورر تایپ کردم که...........

وبلاگ من کاملا حذف شده بود ... وبلاگ من کاملا حذف شده بود... وبلاگ من کاملا...

من دوباره سعی کردم ... من همش سعی کردم ولی وبلاگ من کاملا ....

رفتم سراغ ثبت وبلاگ جدید و دوباره با همون آدرس اومدم ولی این بار نه برای اینکه بمونم، نه

برای اینکه دوباره شروع کنم ،من اومدم که بدون خداحافظی نرفته باشم ...فقط همین

انگیزه ای برای ماندنم نیست ؛

 

دوستتون دارم

دوستدارشما : وندیداد

لینک نوشته


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ