تبليغاتX
وندیداد
وندیداد
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
این شکستن بی صدا بود

 

 

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پرطپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد

 

درود ؛

مدتی بعد از نبودم در وندیداد شروع به نوشتن مجدد کردم که این زمان خوبی بود برای پیدا کردن خیلی چیزها در وجود خودم . عده ای از دوستان حالا چه مجازی چه در انجمن ها و چه در جاهای دیگه به تغییر وجودی سرایش من موضع گرفتند که لازم دیدم توضیحاتی را در این مورد بدهم.

در ابتدا که بنده کارم را درمقوله ی نوشتن شروع کردم محدود به قالب خاصی نبودم و نیستم ، نوشتن نوعی ارضا شدن بود و من در هر ریتم و یا در هر قالبی ( سپید ، نیمایی ، غزل ،غزل فرم ، غزل پست مدرن ، مثنوی ، غزل مثنوی ، رباعی و دوبیتی ، طرح ویا حتی داستان های مینی مال و کارهای رادیکال و فرامدرن )که میتوانست روح یک شاعر را ارضا کند شروع به نوشتن کردم و این به قولی ناخنک زدن ها ی خودم را تشبیه به کودکی میکنم که خواستار چشیدن طعم همه ی اجسام اطرافش است و این از این قالب به آن قالب و از این زبان به آن زبان پریدنم را هم میگیرم به حساب اینکه هنوز به آن تعادلی که باید برسم نرسیدم و تا زمانی که به آن سبک مورد دلخواهم نرسم ادعای شاعر بودن نخواهم کرد .

 

و اما انتقاد ها در مورد زبان شعر من و حتی گاهی متهم به کفر مطلق در بعضی از کار های سپید :

قسمتی از شعر :

من به نهایت ایمان رسیده ام

حتی خدا را هم تکذیب می کنم

- زبانم لال -

گاهی کفر می کنم که زبانم لال شود

 

و یا ؛

 

بی هیچ سخنی

من بوی کفر میدادم که زاده شدم

خواهرانم زیر تندیس نجابت بزرگ شدند

من بوی کفر گرفتم

 

با نگاه به ظاهر شعر کافر بودن شاعر به اثبات می رسد اما آنچه در شعر مهم است روح و محتوای عمقی آن است نه ظاهر و آرایش صورت آن .

چیزی که فکر من را به عنوان سراینده ی این اشعار مشغول کرده ما خدا پرستان به ظاهر خدا پرست است ،وقتی حرف از حکمیت خدایی به عنوان اصل برتر است کدام یک از ما میتواند ادعا کند که خدا پرست است با رعایت تمام اصول یکتا پرستی ؟

و من به این باور رسیده ام که ؛

بی هیچ سخنی

من بوی کفر می دادم که زاده شدم

خواهران زیر تندیس نجابت بزرگ شدند

من بوی کفر گرفتم

زمان بوی باروت می داد

من بوی خیس موت

الموت

تا بوت

توت

بوی بارن زده ی تنهائیت

من توی دست هایت بزرگ شدم

تو

توی دست هایم خون بالا آوردی

حالا که بر قداست خواهرانم می بالی

حالا که بوی کفر گرفته ام

مرا برای همیشه دار بزن

جار بزن

تار بزن

بر دل غم دیده ی من تحفه ی ایثار بزن

تار بزن

جار بزن

این لباس قدیسه ها به من نمی آید

رهایم کنید

رهایم کنید

من به زنجیر امپراطور قانعم

از شما یک وجب جا هم برای من کافیست

من دنیای کوچک خودم را دارم

با مردانی بزرگ

که اسطوره های تاریخ ...

نه

این تاریک خانه بوی اسطوره نمی دهد

رهایم کنید

من بوی تقدس نمی دهم

مادرم مرا با کفر آفرید

با بوی مردانی بزرگ !

من از ملیت بزرگی هستم

" رهایم کنید "

 

 

و اما شعر بعد ؛

 

در اتظارت نبودم که آمدی !

زمان به عصر یخبندان رسیده بود

و من صد درجه عاشق تر

ریه هایت را تنفس می کردم

ساعت به سال کبیسه می رسید

زمان بوی فلسفه می داد

ما

سفسطه می کردیم

به چرخش زمان

.

.

.

تکان می دهم نگاهم را

به عصر دود می رسیم

این قهوه خانه جای خوبی برای عاشق شدن نیست

زمان بوی وافور می دهد

و من صد درجه عاشق تر

ریه هایت را تنفس می کنم

 

 

حضور پاکتان را سپاس

روحتان اهورایی

 

 

لینک نوشته


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مرداد 1387
اسفند 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
آذر 1385

پیوندها
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ